پنج شنبه, 07 ارديبهشت 1396 21:30

جستجو در شبکه گسترده

دیدنی و خواندنی

آدم های ساده

adam sade


آدم های ساده را دوست دارم;

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند،

همان ها که برای همه لبخند دارند،

همان ها که همیشه هستند ...

برای همه هستند.


آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی، ساعت ها تماشا کرد،

چون عمرشان کوتاه است ...


بس که هر کسی از راه میرسد،


یا ازشان سوء استفاده میکند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان میدهد !


آدم های ساده را دوست دارم،

چون بوی ناب آدم میدهند.


منبع: وبلاگ فسقِلی ما


آدمهای خدایی

آدمایی هستن که هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن: خوبم...

 

eshgh 1



وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده, راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون نپره...

اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون...

آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه.

همونایین که براتون حاضرن هر کاری بکنن،

اینا فرشته اند...

همین‌ ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند...

مثل آن راننده تاکسیی که حتی اگر در ِ ماشینش را محکم ببندی، بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

آدم‌ هایی که توی اتوبوس، وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،... مثلا می گویند: این شال پشت ویترین انگار مال تو بود یا گاهی دفتر یادداشتی...

آدم‌هایی که از سر چهار راه، نرگس نوبرانه می خرند و با گل به خانه می روند.

آدم‌ های پیامک‌ های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم‌ های پیامک‌ های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بد خلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین، خط‌ هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف میکنند تا غریبگی نکنی.

آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

همین‌ ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌ هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد…

وقتی از کنارشون رد میشی، بوی عطرشون تو هوا مونده...

وقتی باهاشون دست میدی، دستت بوی عطرشونو گرفته...

وقتی بارون میاد، دستاشون رو به آسمونه...

وقتی بهشون زنگ میزنی، حتی وقتی که تازه خوابیدن با خوشرویی جواب میدن و میگن: خوب شد زنگ زدی، باید بلند میشدم!

توی حمام آواز میخونن.

آره!

همین ها هستند که هم دنیا رو زیبا میکنن و هم زندگی رو لذت بخش تر...

پس;

قدر همشونو بدونیم.


منبع: وبلاگ فسقِلی ما


مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.


sib  eshgh


دشت‌هايي چه فراخ!

كوه‌هايي چه بلند

در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!

من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم:

پي خوابي شايد،

پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزي‌ها

غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد.

پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم:

چه كسي با من، حرف مي‌زند؟

سوسماري لغزيد.

راه افتادم.

يونجه‌زاري سر راه.

بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ

و فراموشي خاك.

لب آبي

گيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:

"من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است!

نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.

چه كسي پشت درختان است؟

هيچ، مي‌چرخد گاوي در كرت

ظهر تابستان است.

سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است.

سايه‌هايي بي‌لك،

گوشه‌يي روشن و پاك،

كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست.

زندگي خالي نيست:

مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.

آري

تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.

دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند."


در گلستانه، سهراب سپهری


 

خدایا؛آسمانت چه مزه ایست؟


پروردگارا؛

من به تو پناه می برم؛

که از تو چیزی بخواهم؛

که از آن آگاهی ندارم ...

 

doaa

 

قَالَ رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ مَا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ

«سوره ی هود، آیه 47»


خداوندا سپاس...

خدایا;

به خاطر تمام مهربانی هایت،

به خاطر همه صبوریت،

به خاطر بخششت سپاس.

 

sepas



اگر روزی در اوج اضطرار و درماندگی باشم ماوای من تو هستی.

کافیست چند لحظه در حضور تو قرار بگیرم

و آن وقت است که همه ی کائنات را به قلبم سرازیر

میکنی، مرا پُر می کنی از حضور خود.

خداوندا! سپاس، سپاس که می توانم با تو سخن بگویم،

سپاس که در هر کوچه ای که گم شوم راهم به شاهراه محبّت تو ختم می شود.

در مسیر تو قرار می گیرم و همگام می شوم با فرشتگانت.

خداوندا! سپاس، به خاطر تمام لحظاتی که دستم

را رها کرده و سرگردان شده بودم،

اما تو مرا فرا خواندی و از بین همه ی تاریکی ها مهرت را حس کردم

و دوباره دستانم را در دستانت قرار دادم.

خداوندا! سپاس،تمام لحظاتم را سپاس...


منبع: وبلاگ فسقِـلی ما