پنج شنبه, 07 ارديبهشت 1396 23:11

جستجو در شبکه گسترده

دیدنی و خواندنی

سکوت

از سکوتم بترس وقتی که ساکت می شوم؛

لابد تمام درد دل هایم را برده ام پیش خدا ...!


sokote


داستانی آموزنده از ابوعلی سینا

اول شهریور زادروز حکیم بزرگ ایرانی ابوعلی سینا است.  چه کسی است که او را نشناسد؟


abo ali sina


امروز می خواهم داستانی از ابن سینا برایتان نقل کنم. داستانی که در دل خود پیچیده ترین اصول علم هیپنوتراپی را با ظرافت به کار برده است.

این داستان معروف را برای اولین بار پدرم برایم نقل کرد و اکنون بعد از سالها به آن فکر می کنم، تازه دارم زیبایی و ظرافت حقیقی آنرا درک می کنم. اجازه دهید اول داستان را به زبان ساده نقل کنم تا بعد درباره اش صحبت کنیم:

نقل شده است که ملکه شیرین، دختر سپهبد شروین که به ملکه سیده معروف بود، پس از مرگ شوهرش عملاً حکومت ری را به دست گرفته بود. بناهای زیبا و جمعیت بسیار فضایی پر شور در شهر به وجود آورده بود. اما بزرگترین غم ملکه سیده، فرزند جوانش بود. چرا که وی دچار بیماری مالیخولیا شده بود. مالیخولیا در آن زمان به بیماری اطلاق می شد که فرد دچار خیالات بیهوده شده و به همه چیز حس بدبینی یا بی اعتنایی پیدا می کرد. (من فکر نمی کنم که این نوع مشکلات روحی برای ما انسانهای امروزی زیاد عجیب باشد، نه؟)

و این مرد جوان که "مجدالدوله" نام داشت، لب به غذا نمی زد و دچار توهم عجیبی شده بود: فکر می کرد که گاو شده است! پس در اطراف می گشت و داد می زد که "من گاو هستم! من را بکشید و با گوشت من غذایی لذیذ طبخ کنید!"

از آن جا که همه ی طبیبان از درمان وی عاجز مانده بودند، دست به دامان حکیم ابوعلی سینا شدند. ابن سینا نیز بلافاصله درمان وی را شروع کرد: لباس قصابان بر تن خود کرد و باصدای بلند گفت "به آن جوان مژده دهید که قصاب  دارد می آید تا تو را بکشد!"

پس  به جوان خبر دادند. ابن سینا با کارد و چاقو به اطاق وی رفت و گفت: " این گاوی که می گویند، کجاست؟!"

جوان شروع کرد به ماغ کشیدن.

ابن سینا دستور داد که دست و پای گاو را ببندند و به میان خانه ببرندش تا آماده ی ذبح گردد.

پس جوان را دست و پا بسته به میان خانه بردند و به پهلو روی زمین خواباندند.

ابن سینا کنارش آمد، کارد و چاقو را به سبک قصابان به هم مالید و دست خود را روی پهلوی جوان گذاشت. وی را خوب معاینه کرد و گفت " این چه گاو لاغری است! این که به درد قصابی نمی خورد! فعلاً علف به خوردش دهید تا چاق و فربه شود تا بعد خودم خدمتش برسم!"

در نتیجه جوان شروع به خوردن آنچه ابن سینا دستور می داد کرد به امید آنکه فربه شود تا وی را قصابی کنند. اما در نتیجه غذاها و داروهایی که ابن سینا به وی داد یک ماه بعد به طور کامل شفا یافته بود!

 

اما حالا برداشت من از این داستان آموزنده...

اولاً اگر فکر کنیم که حال و روز ما از آن جوان مالیخولیایی بهتر است، باید دوباره بیندیشیم!

واقعیت این است که همه ی ما، در اندازه های مختلف از مالیخولیا یا چیزهای مشابه آن رنج می بریم.

همانطور که آن جوان خود را گاومی پنداشت، ما نیز خود را ناتوان، عصبی، افسرده و یا کم حافظه می دانیم.

و این فقط چند مثال ساده بود، فهرست باورهای منفی و محدود کننده ی انسان امروزی حد و حصری ندارد.

ما در طول سالها خود را ضعیف و بدون قدرت تصور کرده ایم. به طور جدی به این خودباوری رسیده ایم که همه ی مشکلات، از بیرون و خارج از کنترل ماست و کسی باید از بیرون با یک فرمول جادویی آن را حل کند.

و اگر کسی به ما بگوید که نه، این مشکل تو فقط حاصل ذهن و عادت هایی است که سالها برای ساختنشان زحمت کشیده ای... باور آن برایمان غیر ممکن خواهد بود.

به همین خاطر بود که طبیبان دیگر آن زمان از درمان آن جوان عاجز بودند. از دید آنها آن جوان مسلماً گاو نبود... پس نیازی به درمان نیز نبود. اگر آن جوان واقعاً گاو نبوده پس چه نیازی برای درمان وی وجود داشت؟!

اما یک هیپنوتراپیست به خوبی می داند که مشکل یا بیماری خاصی که یک فرد در ذهن خود به آن باور دارد، از آن صندلی که الان شما روی آن نشسته اید واقعی تر است!

و یک هیپنوتراپیست حاذق می داند که ساعت ها نصیحت کردن بیمار و گفتن آنکه وی هیچ مشکلی ندارد، کاملاً بیهوده است.

پس باید در درجه ی اول مشکلات و باورهای جوان را پذیرفت... و بعد دست به تغییر آن زد.

در دانش هیپنوتراپی برای بیرون آوردن افراد از چنین الگوی فکری منفی، چهار روش وجود دارد. ابن سینا به شکلی هنرمندانه از یکی از آنها استفاده می کند.

در این روش شما کاری کاملاً غیر عادی و عجیب انجام می دهید! شما باورهای منفی بیمار را تشدید می کنید! یعنی به قدری بدتر از خود وی موضع می گیرید که خود بیمارهنوز تا آن حد دچار آن مشکل نیست!

مثلاً وقتی که یکی از مراجعانم از شرایط فعلی خود می نالد، من غلظت مشکل وی را آن قدر زیاد می کنم که به طور موقت در ناامیدی و سیاهی مطلق قرار بگیرد. در همان لحظه است که وی می فهمد که شرایطش آن قدرها هم که فکر می کند بد نیست. پس شروع به تصحیح کردن من می کند. اما من اصرار می کنم که شرایط وی خیلی وخیم است...

و خلاصه آن قدر مکالمه ی ما ادامه می یابد که وی بتواند من را متقاعد کند که اوضاع آن قدر ها هم بد نیست. به عبارت دیگر وی تلاش می کند که مرا از نقطه ای "بدتر" به نقطه ی "بد" خود برساند.

نکته این جاست که اگر وی تلاش کند که  من را از نقطه ی "بدتر" به جایی فقط "کمی بد" برساند... در طول این مسیر حرکت وی "مثبت" بوده است!

و حالا با استفاده از این نیروی مثبت خلق شده من بیشتر وی را به جلو هل می دهم تا ناگهان خود را درشرایطی "خوب" بیابد!

متوجه منظور من هستید؟

و این دقیقاً همان کاری است که ابن سینا کرد، زمانیکه کارد و چاقو را به هم مالید و آماده کشتن گاو بیچاره شد!

البته حرف زدن درباره ی این روش خیلی آسان تر از اجرا کردن استادانه آن است و من توصیه نمی کنم که از امروز راه بیفتید و سعی کنید دیگران را بدین روش خوب کنید!

نه!

اما می توانید مثل من، از این روش بر روی خودتان استفاده کنید. چگونه ؟

مثالی می زنم:

فرض کنید که حرف ناراحت کننده ای از کسی شنیده اید که شدیداً ناراحت و خشمگینتان کرده است. حالا در تنهایی خانه نشسته اید و در خلوت خود مرتب دارید صدای وی را می شنوید و این تجربه ی درد آور را در ذهن خود مرور می کنید .

در همان حال لحظه ای توقف کنید و به خود دستور دهید که "حتی 10 برابر بیشتر عصبانی و ناراحت شوید"

جوری که خود من این کار را میکنم. به خود می گویم "خیلی خوب... باشه... حسابی عصبانی شو... نه این کمه... خیلی بیشتر... نه بازم کمه... می خوام ببینم که چقدر عرضه داری عصبانی بشی.... ادامه بده...."

و هنگامیکه یکدفعه این گونه به قضیه فکر کنید، اتفاق جالبی می افتد!

عصبانیت شما ناگهان خشک می شود. مثل اینکه قادر نباشید بیشتر از قبل عصبانی شوید. و وقتی که به این مرحله برسید، بقیه راه تا رسیدن به آرامش و رهایی، مسیر کوتاهی خواهد بود.

ابن سینا، از نظر من فقط یک طبیب نبود، بلکه حکیم بود. امیدوارم که شما نیز از این خبرنامه نکته ای تازه آموخته باشید و بتوانید دنیای خود را بهتر کنید.

البته بعد از اینکه اول آن را "بدتر" از قبل کردید!!

 

مهدی خردمند

هیپنوتراپیست


محل ضربت خوردن حضرت علی(ع)

هنگامی که فرق مظلوم‌ترین فرد عالم شکافته شد، جبرئیل بانگ برآورد که سوگند به خدا که ارکان هدایت درهم شکست و ستاره‌های دانش نبوت تاریک و نشانه‌های پرهیزکاری بر طرف شد و عروه الوثقی الهی گسیخته شد.


هنگامی که سه نفر از باقیمانده خوارج در مکه هم‌قسم شدند تا نقشه شوم خویش را در ماه رمضان سال 40 هجری قمری عمل کنند، زمان زیادی نگذشت، دو نفر از آن‌ها که برای قتل معاویه و عمرو بن عاص رهسپار محل مأموریت خود شدند، در اجرای نقشه خود ناکام ماندند و تنها عبدالرحمن بن ملجم مرادی در شب نوزدهم ماه رمضان فرق مظلوم‌ترین فرد عالم را شکافت.


محل ضربت خوردن حضرت علی(ع) +عکس


عبدالرحمن بن ملجم مرادی همراه با شبیب بن بجره اشجعی در سحرگاه شب نوزدهم ماه مبارک رمضان در مسجد کوفه کمین کرد و هنگامی که امیرالمؤمنین(ع) سر بر سجده نهاد، شمشیر زهرآگین خود را فرود آورد، در این هنگام حضرت علی(ع) در محراب مسجد افتاد و فرمود: «بسم الله و بالله و علی ملّة رسول الله فزت و ربّ الکعبه»، سوگند به خدای کعبه که رستگار شدم.

امام(ع) در حالی که خون از سر و صورت شریفش جاری بود، فرمود: «هذا ما وعدنا الله و رسوله»، این همان وعده‌ای است که خداوند متعال و رسولش به من داده‌اند، در این زمان چون امام توان برگزاری نماز جماعت را نداشت، به امام حسن(ع) فرمود نماز را ادامه دهد و خود نشسته نماز را اقامه کرد.


محل ضربت خوردن حضرت علی(ع) +عکس


نقل شده است که جبرئیل در میان آسمان و زمین ندا داد و گفت: «تهدّمت والله ارکان الهدی وانطمست أعلام التّقی وانفصمت العروه الوثقی قُتل ابن عمّ المصطفی قُتل الوصیّ المجتبی قُتل علیّ المرتضی قَتَله أشقی الْأشقیاء»، سوگند به خدا که ارکان هدایت در هم شکست و ستاره‌های دانش نبوت تاریک و نشانه‌های پرهیزکاری بر طرف شد و عروه الوثقی الهی گسیخته شد، زیرا پسر عموی رسول خدا(ص) شهید شد، سید الاوصیا و علی مرتضی به شهادت رسید، وی را سیاه بخت‌ترین اشقیاء به شهادت رسانید.


محل ضربت خوردن حضرت علی(ع) +عکس


زیبا زندگی کنیم


1- قدرتِ کلماتت را بالا ببر نه صدایت را !
این باران است که باعث رشد گلها میشود نه رعد و برق !!

aramesh

2- یک قلــب پـــاک؛
از تمــــام مــعـــــابـــد و مســـاجــــد
و کلیـــســـا هــــای دنیـــــا مــقـــدس تـــر است ...

3- این روزها دلگرمی میخواهم وگرنه چیزی که زیاد است سرگرمی...

Aseman

4- براي كشتيهاي بي حركت............موجها تصميم مي گيرند.....

5- باید دنبال شادی ها گشت، غمها خودشان ما را پیدا می کنند

6- هميشه دلتنگي به خاطر نبودن كسي نيست
گاهي بخاطر بودن كسي ست
كه حواسش به تو نيست ..........

ashegh

7- سقوط تاوان پریدن با بعضی هاست

8- ازعصبانیت آدمایی که همیشه مهربونن خیلی بترسید
چون وقتی عصبانــــــــی میشن
دیگه نمیتونن لبخند بزنن..

eshghe khoda

9- از خدا پرسید: اگر در سرنوشت ما همه چیز را از قبل نوشته ای آرزو کردن چه سود دارد؟
خدا گفت: شاید در سرنوشتت نوشته باشم; هرچه آرزو کرد!!!

10- موفقيت براي اشخاص کم ظرفيت، مقدمه گستاخي است ..

11- زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند اما تصویری را که از آنها داریم ثابت نگه می‌دارد.
هیچ چیزی دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونی آدم‌ها و ثبات خاطره نیست!

khianat

12- خودمان را با جمله " تا قسمت چه باشد " گول نزنیم...
قسمت، اراده انسان است...

13- خیـلی احمقیـم اگه فکر کنیـم آدمـا، تـوی شوخـی دلشـون نمی شکنـه

14-  همیشه حرف از رفتن هاست کاش کسی... با آمدنش غافلگیرمان کند!!!

15- زمانی كه خاطره هایت ازامیدهایت قویتر شدند پیــــــــــر شدنت شروع میشود ...

NINI

16- روزی کسی را پیدا خواهید کرد که گذشته تان برایش اهمیتی ندارد چون می خواهد آینده تان باشد...

17- حسادتِ دوست، از رقابتِ دشمن بدتره !

18- اگه اولش به فکر آخرش نباشی ....آخرش به فکر اولش میفتی !!!

19- به جای پاک کردن اشکهایتان، آنهایی که باعث گریه تان میشوند را پاک کنید.

20- و چقــــــدر دیر می فهمیم
که زندگــــــی
همین روزهاییست که منتظــــر گذشتنش هســتیم..

zehn

 

 

نامه ای سرگشاده به مجری محبوبم فرزاد جمشیدی

 لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْرًا وَقَالُوا هَذَا إِفْکٌ مُّبِینٌ ... 
چرا وقتی که آن را شنیدید، مردان مؤمن و زنان مؤمن درباره خودهاشان گمان خوب نبردند و نگفتند: این دروغی آشکار است؟


jamshidiii


نمی دونستم بنویسم یا نه؟ اصلا چه فایده ای دارد نوشتن؟ دردی را دوا می کند یا این هم می شود برگی از نوشته های هیچگاه خوانده نشده؟ اما نهایتا تصمیم گرفتم به حرف دلم اعتماد کنم و بنویسم ...
آقای  جمشیدی عزیز:
شاید آشناییم با شما به اجرای برنامه صبح گاهیتان برگردد اما آنجه شما را در دل من جا داد اجرای زیبای شما در دل سحر های ماه رحمت الهی بود. سحر هایی که آنقدر زیبا از معارف دین می گفتید که به زحمت بغضم را جلوی خانواده کنترل می کردم. سحر هایی که با داستان های شما از علما رنگ  دیگری می گرفت. دلگویه هایتان که دلی برایمان باقی نگذاشته بود. می گویند 7 سال سحر هایمان را با شما تقسیم کرده بودیم، نمی دانم چند سال بود اما خیلی زیبا گذشت، خیلی زیبا تر از سحر های این روز ها، این روز ها که دیگر فرزاد عزیزمان نیست تا برایمان با ادبیاتی زیبا و دلنشین از خوبان بگوید، از آسمانی ها، یادم می آید می گفتی تمام ماه رمضان شب زنده داری می کنی تا بتوانی خوب اجرا کنی، خوب انتقال دهی معارفی را که آموخته بودی در کلاس عشق. و چقدر در این سحر ها جای توو خالی است در منزل ما وو چه کسالت بار شده این صدا و سیما که هنرش نخبه کشی است. راستش را بخواهی سیما این روز ها برایمان شبیه یک ساعت است، دیده ای که آن بالا سمت راست می نویسد چند دقیقه مانده تا اذان صبح؛ برایم این سحر ها تلویزیون شبیه یک کرنومت شده که فقط قرار است هشدار دهد کی اذان می شود. 
البته واقعا نمی دانم چه شد که این روز ها برایت رقم خورد، حق بود یا نا حق، شرعی بود یا نا شرعی اما در جامعه امروزی ما عادی شده تهمت، عادی شده شایعه و داغ است بازار ترویج شایعات. انگار هر کسی بیشتر شایعه می داند بیشتر مطلع است و هر کس جانب احتیاط را نگه می دارد انگار بی سواد است. راستی دقت کرده ای که فلان مجرم که چند هزار میلیارد تومان را به راحتی آب خوردن اینطرف و آن طرف می کند وقتی می خواهند در موردش صحت کنند او را الف. ب یا جیم. کاف می نامند؟ نمی دانم چه شد که این اتهام تو اینقدر یک دفعه توی فضای رسانه ها پیچید؟! واقعا برایم مشکوک است. واقعا ... 
واقعا از پشت پرده ها بی خبرم اما یک چیز را خوب می دانم و آن اینکه حتی اگر جرمی هم ثابت شده باشد حق نداشتند اینطور با آبروی یک مسلمان بازی کنند.
بگذریم نمی خواهم اطاله کلام کنم شاید مطالعه نامه خداحافظیت برای حق خواهان کافی باشد و شاید  آینده خیلی چیز ها را مشخص کند اما بدان که این سحر ها دلمان بیش از پیش برایت تنگ می شود ... خیلی تنگ ... 

ارادت مند شما یک مسلمان


منبع: به خوبی فکر کن