سه شنبه, 08 فروردين 1396 00:54

جستجو در شبکه گسترده

آدم گفت و حوا گریه کرد

 

حوا گفت :
صدایی می آید . صدای ناله کودکی را می شنوم آدم ! اینجا جز من و تو کسی نیست ، این چه نوای حزن آلودی است که می شنوم ؟

آدم گفت : این ناله طفلی 3 ساله است.

حوا پرسید : چه می خواهد !؟

آدم گفت : پدر ! پدرش را سر بریرند و این طفل در  خرا به ، بهانه پدر را می گیرد .

بغض بیخ گلوی حوا گیر کرد . سپس ناله ای دیگر شنید . به دقت  گوش سپرد . ناله زنی به گوش می رسید که به سینه می زد و مویه می کرد
حوا متحیر انه ؛ پرسید: آدم ! این صدای کیست !؟

آدم گفت : این صدا ، مویه زنی ست که فرزندش را سر بریرند !

 بغض حوا  در گلو شکست . 
گفت: آدم ! این چه مصیبتی است که هم طفل  می گرید و هم مادر ، و این مرد کیست !؟

آدم گفت : نامش حسین است .

حوا دلش لرزید و به تلخی گریه کرد .

آدم گفت : من نیز بار اول که نام حسین را شنیدم ، بی اختیار گریه کردم و خداوند سخن حسین را با من گفت .
 بیا با تو بگویم .

حوا نشست و آدم گفت و حوا گریه کرد .


منبع: www.drarf.ir