سرگرمی : افسانه ی صغی
 
 
 
 
 

نیمرخت...

تو پسرای محل شاخ عالم بود.قدبلند سبزه چشم ابرو مشکی جلو کلش یه کمکی خالی بود ولی بدجور بش میومد.عجب تیکه ای بود!دخترای محل همه عاشقش بودن، ولی مگه کسی رو آدم حساب می کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه کمری سیاه داشت هر روزم تیریپ مشکی می زد بر و بچ می دونستن پاتوقش خیابون ایران زمین بود می گفتن تو نخ یه دخترس که اسمش تیناست.

دختره بزرگ شده ی پاریس بود می گفتن اونجا مدل لباسه! باباش از اون خرپولای عالم بود می گفتن شریک کریستین دیوره!

اوه اوه چه غلطا!حالا کار خدا رو ببین دختره اینو آدم حساب نمی کرد.البته من راوی هم کم تو نخش نبودما.ولی من کجا ؟اون کجا؟ من دختر سرایدار برجشون بودم.اسمم صغری است منتها تو خونه برا کلاس صغی صدام می کنن. پسره مهندس عمران بود می گفتن تو آلمان برج می سازه البته منم کم شخصیتی نبودما!!!

موقع هایی که بابام خسته می شد من جاش راهروها رو جارو می کردم. یه پا کارگردون برج بودم من خیلی بلام حالا تو روند داستان با لیدی صغی بیشتر از اینا آشنا می شین.خلاصه من هر روز و هر لحظه انتظار داشتم تا این آقا از من خواستگاری کنه.
ولی می دونم که با خودتون می گید: عجب آدم پرروییه اینا! بابا آرزو مگه عیبه؟ می تونستم برم آلمان به طور حرفه ای براش برجاشو تیمیس کنم منتها کسی استعدادای آدمو درک نمی کنه که.

حلاصه یه روز داشتم تو خیال اون آقا انگشتمو خسابی تو دماغم می چرخوندم که خانم نوری ساکن طبقه دوازدهم زنگ زد. گفت: برو برام یک کیلو سبزی بگیر وردار بیار. رفتم سبزی فروشی دیگه چشمکای شاگرد سبزی فروش و شماره مبالی که لا سبزیا بشم داد بماند. رفتم سوار آسانسور شدم دو سه طبقه بالا رفت یهو نگه داشت اول ایول دوم خاک تو سرم خودش بود که سوار شد اومد تو درو بست بعد یه نیگا به من کرد و گفت: کدوم طبقه پیاده می شین خانوم؟

اوا خاک عالم به فرق سرم به من گفت: خانوم! همه تو خونه صغی چل صدام می کننا! من که حسابی تو کفش بودم گفتم: ها؟ چیشی؟

گفتم: کدوم طبقه؟ منم تو دلم گفتم: اخ ننه جون طبقه ی عشق طبقه محبت صفا اصلا آخر دنیا هر جا تو بگی! ولی تو واقعیت گفتم: 12 خلاصه زد و رفتیم می دونستم خونشون طبقه 13 است.

عجب دستی داره این سرنوشت، آسانسور بین 11 و 12 گیر کرد. آخ جونمی جون! من اولین دختریم که افتخار گیر کردن تو آسانسورو با این یارو داره. گفت:چی شد پس چرا گیر کرده؟ من هیچی نگفتم.

خلاصه ما تو آسانسور با این آقا حسابی معطل شدیم .اینجوری که یه لنگ در هوا بین زمین و آسمون گیر کرده بودیم، خیلی ناجور بود. فکر کنم اکسیژن اتاقک داشت تموم می شد. سبزی تو دستم داشت می پلاسید بو گند سبزی پلاسیده اون جارو ورداشته بود. کامبیز خوشگله (اسمش این بود.)یه خورده بو کشید و گفت: مثل اینکه این سبزیهای شما هم داره می گنده ها، نه؟

من که حسابی احساس بی کلاسی می کردم، گفتم:بله,ببخشید دیگه!

_ نه بابا! منظوری نداشتم، یعنی می خواستم بگم که ببینید که چقدر هوا خفه شده! بله! حالا که تا یکی دو ساعت اینجا با هم گیر افتادیم، بیا یه خورده با هم گپ بزنیم. ببینم شما دختر سرایدار برجید، درسته؟

شش رقم سرخ و سفید شدم، گفتم: بله دیگه!

اه من همیشه فکر می کردم وقتی این یارو رو می بینم خیلی باحالم! ولی انگار بعضی موقع ها حقیقت مثل کوفت می خوره تو فرق سر آدم! به خودم گفتم: آخه صغی جون اون کجا و تو کجا؟

دوباره شروع کرد به حرف زدن. ای خفه خون بگیری تو این هیر و ویری بابا.

گفت:راستی اسم شما چیه؟

بع تو به اسم من چی کار داری؟ فضولی مگه کچل؟(در ذهن کوچکم)

_ اسمم سپیده ست.

_ ...جدا؟ چه اسم قشنگی داری صغری خانوم!

ای بابام هی، این اسم منو از کجا می دونه؟ عجب زاقارتی شدم. سرمو انداختم پایین هیچی نگفتم.

_ خوب شما که اسمت صغری ست چرا می زنی زیرش؟

خدا وکیلی داشت مسخرم می کرد. منم یهو قاطی کردم گفتم: آره اصلا اسمم صغری ست اسم مامانمم کبری است. حرفیه؟

یه خورده دیگه حرف بزنه این سبزی گندیده ها رو می کنم تو حلقشا!

جا خورد. گفت: خانوم من منظوری نداشتم. ببخشید. اصلا اسم آدما که مهم نیستش که! اسم شناسنامه ای خود منم اسد علیه!

دیگه داشتیم رسما از بی هوایی تخمیر می شدیم. یقه ی پیرهنشو باز کرد و چهار زانو نشست.گفت: منم یه آدم بدبخت شما اسدلی صدام کن!

هر جور راحتی!وقتی که می خوای خودتو تو چشم کنی مجبوری ببندی دیگه! از من خجالت نکش بابا! خسته شدم بسکه دخترا جلوم سرخ و سفید شدن! این تیپ و قیافه هم برام شده دردسر! ادعا ندارم ها! ولی کلافم کرده!

من نامزد داشتم! اسمش تینا بود. اما بسکه این دخترا بهم گیر دادن اونم زد زیرش.حالا هم هرچی التماسشو می کنم برنمی گرده. البته خودمم یه خورده مرض داشتما! ولی حالا پشیمونم. ابا من یه نفرم! نمی تونم صد نفرو بگیرم که! شما چی؟ نامزد داری یه نه؟

دیگه کم کم اون احساسات عاشقانه ای که داشتم، داشت ته می کشید. منم چهار زانو نشستم. گفتم: اصلا هیچکی به من نگاه نمی کنه! اینورا همه پول همو می بینن دیگه! کی می یاد به دختر سرایدار گیر بده؟ شما هم برای این دارید با من حرف می زنید که با هم اینجا گیر افتادیم. وگرنه شما هم منو امثال منو آدم حساب نمی کنید! تنها پیشنهاد عاشقانه ای که به من شده، یه شماره تلفنه که یه سبزی فروش چپول امروز گذاشت لا سبزیا بهم داد. همین و همین!

همینجوری بربر منو نگاه کرد و بعد از خنده ترکید. گفت: چه با حالی تو بابا! ایول! تا حالا دختر به این راستگویی ندیده بودم. همشون یه سر خدا از خواستگارا و عاشقای داشته و نداشتشون می گن!

- راس می گی!

- ببخشید خانم اگه بگم غلط کردم، قبوله؟

دستمو گذاشتم زیر چونم و دیدم ای بابا من اصلا عاشق این یارو نیستم که! قیافش جوگیرم کرده بود! از نیمرخ که دیدمش می خواستم بگم: ای بابا نیمرخت عینهو شتر می مونه! همچی خوشگلم نبودا! راستی چرا من انقدر از این خوشم اومده بود؟

گفتم:نه بابا بی خیال! حالا جدا نامزدتون نمی خوادتون دیگه؟

_ چرا می خواد .ولی می گه اینجوری همش احساس نا امنی می کنه. خوب راس می گه دیگه! ای بابا دارم خفه می شم. چرا این آسانسور بی صاحاب شده درست نمی شه؟

آسانسور یه تکونی خورد و راه افتاد. انگار ترسید. به طبقه ی دوازده که رسیدیم من بدون هیچ حرفی پیاده شدم. یعنی حرفی برای گفتن باهاش نداشتم. اون سبزی ها رو که دیگه نمی تونستم تحویل بدم. رفتم دوباره سبزی خریدم. بعد اومدم تو اتاق سرایداری نشستم.
اما این بار بدون توهم.

بعضی موقع ها یه لنگ در هوا موندن باعث می شه که بعدش به قلب واقعیت سقوط کنی. درست نمی گم؟


 
   
   
 
# 1 نويسنده: sajjad
   
 
 
   
 



گروه کاربري: عضو سايت
تاريخ عضويت: 30/11/1387
باحال بود اما من نتیجه رو درست نگرفتم
 
   
 
مطالب: 6 | نظرات: 50    
 
 



هرگونه کپی برداری حتی بدون اجازه ما کاملا آزاد می باشد - Powered By WideNet.ir